پست الکترونيکي
    آرشيو
 
   دوستان
 ابر تو آسمون
 قوي زيبا
 دختر ايروني
دختر بد (به نظر من که خوبه)
محشل
چيزي براي گفتن
دختر باروني

سه‌شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٧

یکی بود یکی نبود ...

وقتی من عاشق بودم، او دوستم نداشت. وقتی او عاشقم شد، من نبودم. الان می فهمم چرا اول قصه ها می گفتند: یکی بود، یکی نبود ...

تعریف نشده
یکشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٧

بیکاری در محل کار...

معضل بیکاری (با اون بیکاری که طرف شغل نداره اشتباهش نکنید ها!) مثل اینکه یک معضل همه گیر و مسری در بین تمام موقعیت های شغلیه. محل کار سابق که بودم، همیشه عذاب وجدان داشتم که چرا کار نمی کنم، یا چرا از وقتی که توی شرکت هستم برای انجام کارهای شخصی و بعضا برای انجام پروژه های شخصی استفاده می کنم. البته این حالت زیاد هم نگرانم نمی کرد، چون می دیدم که بقیه هم مثل من هستند و با توجه به اینکه با بیرون اومدن من از اونجا، خیلی مشکلات دامنگیر اون شرکت شد، اتفاقا حضور من خیلی هم موثر و کارآمد بودهزبان اون یک عده ای هم که دائما از زیادی کار شاکی بودن، یا دیگه خیلی ک.گ تشریف داشتن، یا اینکه مشکل به آی کیو شون بر می گشت! به هر حال آدمی که خنگ باشه، بجای اینکه برای حل مشکلاتش دنبال راه حل آسون (و البته اصولی، منظورم دو دره بازی نیستاز خود راضی) باشه، میره و اولین راهی که به ذهنش می رسه رو انتخاب می کنه و کار رو از اون طریق انجام می ده. نتیجه اش هم این میشه که اون راه حل اول همیشه بهترین راه حل نیست و این وسط خودش کلی اذیت میشه.
بگذریم. توی این مدت، علاوه بر شرکت جدید، یکی دو تا موقعیت کاری دیگه هم پیش اومده که رفتم و بررسی کردم. نتیجه اینکه هم محل کار جدید که الان توش هستم، هم اون جاهای دیگه بشدت از بیکاری رنج می برن! جالب هم اینجاست که پای صحبت هرکسی هم بشینی، ادعا می کنه که کلی کار سرش ریخته و کلی مشغله داره. اما وقتی درست نگاه می کنم، می بینم که از این خبرا هم نیست. همه خودشون رو مشغول می کنن، نه اینکه واقعا کار بکنن. دلیلش هم این که وقتی با این آدمها یکساعت بحث می کنی، آخرش خودش اعتراف می کنه که آره، من کار زیادی برای انجام ندارم. به نظر من این مسئله مقدار زیادیش مربوط به ضعف و یا سوء مدیریت هاست. توی کارمندان انگیزه (هم مالی، هم معنوی) ایجاد نمی کنن. هدف کوتاه مدت مد نظره (چون مملکت ما همه چیزش بزن و در رو بوده). و نتیجه این میشه که نظام اداری ایران انفعالی میشه. و یک نفر مثل من در نظر بقیه خیلی بیش فعال دیده میشه و حتی بقیه رو شاکی می کنه. و خودم هم بعد از یه مدت که حال و هوای جدید دستم میاد، از کار جدید هم زده میشم...

تعریف نشده
یکشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٧

هفته ای که گذشت ...

این چند وقته دلم می خواسته بیام و بنویسم. اما بازم مشکل همیشگی کمبود سوژه، شاید هم زیادی سوژه داشته ام. هفته پیش کلا عجیب و غریب بود. از قرارداد مشاوره ای که علاوه بر شغل اصلیم بستم، تا دکتری که بخاطر مریضی یک ماهه ام رفتم و تقریبا معادل یک ربع سکه بهار آزادی ناقابل هزینه مزخرفات خودش و داروهاش شد، تا عروسی دو تا از دوستان و همکاران قدیمی - که یکیشون خیلی بهم نزدیکه - و ...
کلا عجیب غریب بود دیگه. مسافرت شمالی که قرار بود اون دو روز تعطیلی پشت سر هم بریم منتفی شد و کلی حالگیری. بعدش یه روز مجبور شدم مرخصی بگیرم تا بتونم برای مقدمات اون قرارداد مشاوره صحبت هامو بکنم. مشاوره به جایی که آفتابه لگنش هفت دست نه، هفتاد دسته و شام و نهار هم هیچی. واقعا هیچی. اینهمه هزینه و وقت و انرژی می ذارن، به علت اینکه سکان اداره مجموعه رو سپردن دست یک عده ابله، دور و برشون رو هم یک مشت آدم با آی کیو رادیکال 3/2 سوسک رو گرفتن، همه اش دود میشه میره هوا! به هر حال این مشکل همیشگی این مملکت بوده و هست دیگه.
عروسی ها رو هم رفتم، و چه جالب بود هر دوشون. هر کدوم به یک نوعی. و الان فقط کمبود خواب دارم شدید...

تعریف نشده
دوشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٧

داستانی واقعی ...

 در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.
بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است!

همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید... وجود فرشته ها را باور داشته باشید
و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...

تعریف نشده
چهارشنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٧

خداحافظ ... سلام ...

دیروز، آخرین روزی بود که در شرکت به عنوان کارمند حاضر شدم.اگر نوشته های قبلی من رو خونده باشین، اواخر سال 84 بود که بازم یه همچین حال و هوایی داشتم. اون زمان هم از 4-5 تا از دوستانی که توی شرکت قبلی پیدا کرده بودم، داشتم جدا می شدم. یادمه که خیلی بیشتر از حالا احساساتی شده بودم. اما اینبار راحت تر بود. شاید هم من سنگدل تر شده ام. به هر حال، پیشنهاد افزایش حقوق، ارتقاء شغلی حتی تا سطح مدیریت و وعده بهتر شدن شرایط نتونست تعریف نشده رو از تصمیمی که گرفته بود منصرف کنه. به هر حال یه عادت بد من هم اینه که وقتی تصمیمی می گیرم، ولو اینکه غلط باشه، تا آخرش پاش وایسادم.
البته به نظر نمی رسه که تصمیم اینبار من غلط بوده باشه. در این رابطه دختر ایرونی می تونه قضاوت کنه. خیلی سبک سنگین کردم و البته چون یکباره اعلام کردمش، همه فکر کردن که بدون فکر اینکار رو انجام داده ام. اما با کلی آدم ها مشورت کردم و شرایط رو بالا پائین کردم. درسته که احتمالا حقوق من توی شرکت جدید کمتر از قبله، درسته که جایگاهم بازم میشه یه آدم صفر کیلومتر که باید کلی تلاش کنه تا بتونه خودشو مطرح کنه. ولی نمی دونم چرا در زندگی از این حرکات خوشم میومده. از اول شروع کردن خیلی سخته. ولی وقتی تونستی درست و حسابی خودتو جا بندازی، میشه مثل وضعیت من. نمی خوام از خودم تعریف کنم (چون تعریف نشده هستم!). اما همین برام با ارزشه که یه عده از همکاران درست و حسابی هم به دنبال من استعفا بدن و بیان بیرون. اینکه یه عده از مدیران لایه های میانی بابت رفتن من گریه کنن (اینو خودم ندیدم، اما برام تعریف کردن). اینکه با رفتن من یه بخش مهم شرکت فلج بشه. این نشون میده که سال 85 وقتی شروع کردم، حرکتم درست و حساب شده بود.
یه چیزی در محیط کاری برای آدمها خطرناک میشه. اینکه به کاری که می کنن و به وضعیتی که دارن، عادت کنن. روزی که رها کردن محل کار براتون سخت شد، روزی که بجای تلاش برای رفع مشکلات کار، ترجیح دادین که در مقابل مشکلات کم بیارید و باهشون مدارا کنید - به نظر من - روزیه که باید بلافاصله به فکر تغییر محل کار باشید. وگرنه دیگه وارد روند فسیل شدن می شید، و شش ماه بعد یا یکسال بعدش، دیگه نمی تونید خودتونو جمع کنید. دیگه هر کسی می تونه توی سرتون بزنه و ازتون سوء استفاده کنه. ولی در شرایط آرمانی و در اوج خداحافظی کردن، باعث میشه که همیشه یاد و خاطره شما در محیط کار باقی بمونه. و تبدیل می شید به یک قهرمان!
نمی دونم کی دوباره میام و یه همچین مطالبی رو می نویسم. به هر حال می دونم شرکت جدیدی که دارم می رم، برای من نقطه نهایی و پایان نخواهد بود...

تعریف نشده
دوشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٧

نشان لیاقت عشق ...

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
 همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود.. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

تعریف نشده
جمعه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٧

خر تو خر ...

آخر این نوشته احتمالا شما هم با من همعقیده خواهید بود که برای این مطلب بهتر از این نمیشه عنوان پیدا کرد!
اول می خوام راجع به یکی از بهترین جاهایی که میشه توحش ایرانی جماعت رو دید اشاره کنم. خواهش می کنم الکی مثل دولتمردان بی شعور عزیزمون هم هندونه زیر بغل امت نفهم ایران نذارین، از بس گفتن که ملت فهیم، ملت با فرهنگ چند هزار ساله، ملت قدر شناس و این ... شعر ها، همه هم باورشون شده که فهم و شعور و فرهنگ، همین رفتار نابخردانه و احمقانه هر روز اونهاست! خودمونیم، وقتی که مثل حیوانات رفتار می کنیم و ازمون تعریف می کنن، ما هم باورمون میشه که این کارها دقیقا منطبق با انسانیته دیگه!
بگذریم. کافیه یه روز اول خط اتوبوسهای BRT که بخاطر اونا آقای قالیباف امتیاز گرفته و شده جزء یکی از یازده شهردار برتر دنیا، برین تا بتونین میزان توحش و نفهمی هموطنان عزیزتونو ببینین! فکر نمی کنم بهتر از ونجا بشه جایی خوی وحشیگری و حیوانیت انسان نماها رو دید. ملتی که به بهترین وجه نشون میدن باید بالای سرشون چوب که نه (چون چوب دیگه جواب نمی ده) تیرآهن باشه تا به ساده ترین قوانین شهروندی عمل کنن. حالا بیا بشین پای صحبتشون، همه آخر فرهنگ و کلاس خودشونو می دونن. انرژی هسته ای هم که یادمون نرفته، حق مسلم این ملت بی شعوره!

یک پرده دیگه. همه کم و بیش راجع به دو دره بازی کارمندان دولت شنیدیم، اینکه کار نمی کنن، ول ول می چرخن و آخر ماه حقوقشونو می گیرن و هزار تا حرف دیگه. ولی بابا، بخش خصوصی هم بهتر از این نیست! شید باورش سخت باشه، ولی آخر مرداد ماه در شرکت ما که در یک ماه گذشته کارمندانش سر جمع ۴/١ روز هم کار نکردن (بخدا نکردن - یکیش خود من که مثلا یکی از آدمهای با وجدان زبان و کاری مجموعه هستم) باید به اندازه پول یک آپارتمان به کارمندان مفتخورش حقوق بده. این هم یک نمونه از اون مقوله خر تو خر. و جالب تر هم اینکه با هر کسی صحبت کنی، میگه من کلی کار می کنم و زحمت می کشم! فقط نمی دونم چرا این وسط شرکت بدبخت بازدهی اش فقط ضرره!

بقیه جاهایی هم که توی ردیف صنفی ما کار می کنن همینن. تازه مال ما جزء بهترین هاست! انقدر خر تو خر، که مبهوت می مونی چطور این مراکز دارن به حیاتشون ادامه میدن. خلاصه اینکه ... (به حرفم رسیدین یا نه؟)

تعریف نشده
دوشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٧

تموم شدن مسخره بازی ...

بالاخره مسخره بازی که دو هفته پیش شروع شده بود، دیشب تموم شد. کلی اذیت شدم. مثل کاغذ لای منگنه بودم، از هر دو طرف من تحت فشار بودم. ولی دیشب بالاخره خدا کمک کرد و قضیه رو تموم کردیم (رجوع شود به پست قبلی).
خیلی خسته کننده بود. شش هفت ماه نشستن و طرح و برنامه ریختن، بعدش یه ... وارد بشه و فرد مورد اعتمادت گند بزنه به همه اون برنامه ها و جانب اون عوضی رو بگیره. نتیجش هم میشه اینکه تموم اون حرفا و برنامه ها میره هوا. و البته تعریف نشده دور کار کردن با اون آدم (سابقا) مورد اعتماد رو خط می کشه.
دیروز مامانم دوباره خانم دو پست قبل رو به یادم آورد. اونم می گفت که حیف شددل شکسته ولی چه میشه کرد؟
خسته ام. باید یه تجدید قوایی بکنم. شاید مسافرت هفته دیگه کمکم کنه. چند وقتیه که دیگه مطالعه ام رو تعطیل کرده ام. دنیا داره رو به جلو میره، مدام محصولات جدید و تکنولوژی های جدید میان، و من دارم درجا می زنم. این بیشتر اعصابم رو خورد می کنه.
همینطور بیکار نشسته ام توی شرکت. دل و دماغ کار کردن یا چیز خوندن هم ندارم. منتظرم کار تموم شه و برم خونه. آخ جون، چه حالی میده آب پرتقال یخ زده سن ایچ!

تعریف نشده
چهارشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٧

دنیای ناشناخته آدمها...

نمی دونم برای شما هم پیش اومده یا نه، که با یه نفر خیلی قاطی بشین، رفت و آمد کنین، خلاصه اینکه خیلی بهش نزدیک بشین و فکر کنین که این آدمو دیگه شناختین، همه زیر و بم اونو در آوردین.
بعدش یهو با ورود یه آدم، یا با یک اتفاق ساده، ببینید که خیلی راحت شما رو کنار بذاره؟ قول و قرار و برنامه ها و نقشه های شش ماهه رو به ... بده.
باور کنین به همین راحتی و سادگی بود ها! کلی نقشه و برنامه، در یه چشم به هم زدن همه دود شد و رفت هوا! آدم واقعا متعجب می مونه از بعضی افراد. چه راحت همه چیزو خراب می کنن. و جالب اینه که هیچی هم عایدشون نمیشه و بزنده اصلی اونا هستن. چون من که سر جام نشستم، اون کاری هم که مد نظر گروه بود فقط از عهده من بر میاد. فقط نمی دونم بابت یک سری لج بازی، چی عاید این رفقای ما شد. که برای همیشه اون شرایط ایده آل رو از دست دادن، چون من که دیگه حاضر نیستم به سبک سابق (حتی اگه یه زمانی دوباره بخوام کار کنم) با اون کنار بیام.
یه چیز دیگه. همیشه به یاد داشته باشین که یه آدم توی فامیل، یه کسی که رابطه نسبی یا سببی باهش دارین، بر تمام آدم های غریبه و دوستان نزدیک مقدمه. یه ضرب المثل هست که میگه اگه دو تا فامیل گوشت هم رو بخورن، استخوان همدیگرو دور نمیندازن. من اینبار این درایت رو به خرج دادم که به حرف فردی که با من نسبت داشت گوش دادم، و موضوع با خواست خدا تقریبا رفع و رجوع شد. در حالیکه اگر احساسی و رفاقتی به موضوع نگاه می کردم، یقینا ضربه بدی می خوردم.

تعریف نشده
جمعه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٧

تجربه ای دیگر ...

هفته گذشته باز هم یک تجربه ناموفق داشتم . خانمی را در جایی دیدم و اینبار از طرف مادرم اقدامات صورت گرفت! رفته بود و صحبت کرده بود و قرار ملاقاتی گذاشتیم و ...
فکر می کنم از همون اول که منو دید توی ذوقش خورد . چه میشه کرد، خداوند قیافه تعریف نشده رو هم تعریف نشده آفریده! پس قابل دوست داشتن نیست. دیگه بقیه اش بیفایده بود، از پرسه زدن توی میلاد نور و بعدش هم کافی شاپ ... باید حدس می زدم که از من خوشش نیومده ولی خب، نزدم! و ادامه دادیم تا زمانی که گفت دینش با من فرق می کنه. نمی دونم واقعا راست می گفت یا نه، ولی یه جورایی فکر می کنم خواسته بود که منو بپیچونه و دیده بود بهترین راهش که خیلی هم به من برنخوره، همینه که بگه چون تو مسلمونی نمیتونیم با هم زندگی کنیم. هرچند که من ترجیح می دادم حقیقتش رو بشنوم، ولو اینکه برای من زیاد خوشایند نباشه.
کلا فکر می کنم که وقتی خانومها میگن صورت و ظاهر براشون مهم نیست، دارن اولین دروغشون رو به طرف مقابل میگن. مگه یه همچین چیزی امکان داره؟ دقیقا مطمئن هستم که تجربیات ناموفق من همشون از یه همچین مسئله ای ناشی میشه.
به هرحال، خوبیش این بود که بار اولم نبود و خوبترش اینکه یه دوست خوب در کنارم بود و کاملا منطقی منو توجیه می کرد. کل ماجرا از آغازش تا زمانی که برام از یه امر جدی تبدیل به یک خاطره بشه سه روز بیشتر طول نکشید و دیگه مثل دفعه قبل ادا اطوار هم در نیاوردم. بی تفاوت شدم و از کنارش گذشتم. و افتادم دنبال کارهای خودم. کار هایی که اگر خدا بخواد، دارن خوب پیش میرن. و این هم حتما خواست خدا بود که نخواست من الان درگیر این مسائل بشم.
دارم میرم مسافرت، خارج از کشور. هفته دیگه ایران نیستم. و امیدوارم که با دست پر برگردم...

تعریف نشده
 

© By Undefined. All rights NOT reserved!